Monday, 31 December 2007

دلم گرفته!امروز بر عكس دو سه روز پيش كه خيلي خوب بود خيلي بد بود!نميدونم چي بنويسم فقط الان حس كردم احتياج دارم كه بيام اينا رو بنويسم.امروز مراسم سوم مامان يكي از دوستاي صميميم بود.تا حالا مراسمي به اين دلگيري نديده بودم!شايد كل اونائي كه اونجا بودن 15 نفرم نميشدن!بيچاره خيلي غريبانه بود مراسمش!بچه هاش تازه فهميده بودن كه چي رو از دست دادن!!حالا داشتن حسرت ميخوردن كه چرا توي اين 8-9 ماه مريضي مامانشون زياد كنارش نبودن!امروز سر خاك كه بودم داشتم فكر ميكردم هيچكدوممون از بعد از مرگمون خبر نداريم!!آيا اصلا كسي پيدا ميشه كه بياد سر خاكمون و يه فاتحه برامون بخونه!!دلم بحال خودم سوخت كه خواهر ندارم!حس ميكنم اينجور وقتا خواهر بدرد ميخوره!دارم چرت ميگم...
دلم گرفته!چشام ميسوزه از بس گريه كردم.دلم واسه دوستمم ميسوزه!بيچاره مامانش كه رفت از بابا هم شانس نياورده!امروز ميگفت كاش بابام مرده بود اونجوري نبودشو با بودن مامانم احساس نميكردم.نميدونم..بيچاره ميگفت ديگه نميرم دانشگاه!!ميترسم برم اونجا و برگردم ببينم بابام زن گرفته!!!
فردا امتحان زبان دارم اما نتونستم اصلا بخونم!نميتونم فكرمو متمركز كنم!
فردا هم باز تو مسجد براش مراسم گرفتن!با اينكه اصلا تحمل اين محيط ها رو ندارم اما بخاطر دوستم مجبورم برم!بنده خدا هيچكي رو نداره.دعا كنيد تا فردا از اين حال در بيام!اصلا خوب نيستم

Tuesday, 18 December 2007

ارزش


1:به نظرتون ارزش داره آدم بخاطر يه بچه 9 ماه تمام كلي سختي و مشقت تحمل كنه!!9 ماه استراحت مطلق و 9 ماه درد و 9 ماه كنار اومدن با يه غده و...
من كه ميگم ارزشش رو نداره!!به نظرتون اون بچه بعدا ميتونه اينهمه از خود گذشتگي رو جبران كنه؟؟؟اصلا قدر اين همه سختي كشيدن رو ميدونه؟؟اين دوستم كه تو پست قبل گفتم پريروز زايمان كرد اونم بعد از 9 ماه سختي كشيدن و استراحت مطلق!از همون يكي دو هفته ي اول بارداري معلوم شد يه غده نسبتا بزرگ كنار بچه توي ر ح م ش وجود داره.نزديك 15-16 تا دكتر عوض كرد و هر كدوم هم يه حرفي رو بهش زده بودن!!اينم ميترسيد اگه بچه رو سقط كنه ديگه باردار نشه و يه عمر پشيمون بمونه كه چرا اين كارو كرده!نميدونم والا!خيلي سخته تا توي اين شرايط نباشم نميتونم درك كنم!!توي اين 9 ماه از سختي هائي كه كشيد خبر داشتم و حتي يكي دو بار بخاطر اين موضوع بيمارستان بستري شد و زير تيغ جراحي هم رفت!ولي تصميمشو گرفته بود كه بچه رو نگه داره تا آخرش!اون غده هم با رشد بچه داشت بزرگ ميشد و دكترش احتمال اينو داده بود كه توي ماه هاي آخر شايد جلوي تغذيه بچه رو بگيره و مجبور بشن كه اونو سقط كنن!!خيلي سخته!فكر كن 7-8 ماه بچه رو نگه داري و يكدفعه بهت بگن بايد اونو از بين ببري!!!اين روزاي آخر ديگه شمارش معكوس داشت!!دكترش گفته بود اگه بتونه تا آخر آبان نگهش داره ميتونه بدون اينكه توي دستگاه بذارش بدنيا بياردش!خدا رو شكر كه تا روز آخر هم مشكلي براي بچه پيش نيومد و به سلامتي زايمان كرد!بنده خدا هم بايد بچه رو بدنيا مياورد هم اون غده رو خارج ميكرد هم ر ح مش رو باز ميكرد!!
فكر اين كه بخوام 9 ماه اين شرايط رو تحمل كنم هم وحشتناكه برام!!نميدونم!همونجور كه گفتم شايد تا وقتي توي اون شرايط نباشم نتونم درك كنم احساس دوستم رو!ولي من كه ميگم ارزشش رو نداره!شما رو نميدونم؟؟

2:ديديد بعضي وقتا ميايد واسه يه نفر كار كنيد اصلا دستتون نميره به اون كار!!بعضي وقتا هم نه، همچين كار يه نفرو سريع رديف ميكنيد كه خودتونم نميفهميد چه جوري رديف شده!!!حالا اين شده حكايت من با مانتوي مادر شوهر جانم!!2-3 هفته هستش كه شروع كردم به دوختن ولي نميدونم چرا تموم نميشه!!اصلا فكر نكنيد چون مادر شوهره كارش تموم نميشه ها!!نه به جون خودم!سوسك شم اگه دروغ بگم!واقعا به اين اعتقاد دارم كه كار بعضيا سبكه و بعضيام نه!از صبح به خودم قول دادم امشب حتما تمومش كنم كه فردا بدم پرو كنه!تا الان كه نشده ولي بعد از پست كردن اين نوشته ميخوام برم به قولم عمل كنم!!!به جون جد اقليما راست ميگم!!دييييييييي


3:داشتم يه وبلاگ ميخوندم كه راجع به بستني خوردن نوشته بود!هوس كردم و رفتم از توي فريزر ظرف بستني 3-4 روز مونده رو كه يه بار هم آب شده بوده و بعدش دوباره سفت شده رو در آوردم و شروع كردم به خوردن!!فكر كن يه خط مينوشتم و يه قاشق بستني ميخوردم و يكمي ميلرزيدم از سرماي ظرفش و دوباره يه خط نوشتن و ...
بستني قاطي شده با طعم موز و نارگيل و نسكافه اي و شاتوت و ماست فكر كن چي ميشه!!تازه به همه ي اينا بوي فريزرم اضافه كن!!!بوووووووووووووووع

4:فردا يه روز بسيار بسيار شلوغ پلوغ و پر كاري دارم!كلي خريد و كلي كار خونه!پنجشنبه و جمعه مهمون دارم!شب اول جاري از فرنگستون اومده رو دعوت كردم و شب بعدشم كه شب يلداست تمامي اراذل و اوباش خونمون هستن!مهمونياي فاميلي اصلا حال نميدن ، مخصوصا خونه ي مامان بابا ها !!هيچ فرقي با شباي ديگه نداره!ولي مهمونياي دوستانه هميشه خوش ميگذره!خلاصه كه يكي دو روزي نيستم


5: ممنون از همه ي دوست جوناي خوبم براي پست پائين

Friday, 14 December 2007

الان خيلي زياد به دعاي همتون براي سلامتي دوستم نيازمندم!
الان توي اتاق عمل هستش و سه تا عمل مهم داره
ازتون ميخوام براي سلامتي خودش و بچه ش دعا كنيد

Sunday, 2 December 2007

زماني براي مستي

ماشين و پارك ميكنم تو پاركينگ و به بهانه خريد نون و چندتا خنزر پنزر ميزنم بيرون!آخ كه راه رفتن زير اين نم نم بارون چه كيفي داره .3,2,1,....3،2،1......3،2،1.....سعي ميكنم قدمهامو شمرده تر و آرومتر از هميشه بگذارم!راهي رو كه هميشه در عرض 5-6 دقيقه ميرفتم 10 دقيقه طول ميدم.ميذارم ريه هام پر شه از اين هواي باروني
خريد كه ميكنم ميزنم از اون يكي كوچه ميام كه بيشتر طول بكشه.چه حالي ميده چيك چيك كردن قطرات بارون از روي مقنعه و سر خوردنشون روي صورت.عاشق اين رنگين كموناييم كه روي زمين درست ميشه.انقده كيف داره با پا اونا رو دنبال خودت بكشي!
از كنار خونه ها كه رد ميشم نگام ميوفته به پنجره هائي كه پرده هاشون كشيده هستن!حيف نيست اين همه قشنگي پشت اين پرده هاي كلفت گم بشه؟دلم ميگيره و زودي ميام خونه و همه ي پرده ها رو باز ميكنم و يه دونه پنجره ي كوچولو رو هم باز ميكنم تا بوي بارون بپيچه تو اتاق.واقعا كه وقته عاشقيه اين فصل!همه چي قشنگتره و هيچ چيزي آرامش بخش تر از راه رفتن زير بارون نيست اونم تنهائي!دوست دارم پرت شم توي افكار خودم و كسي هم نباشه كه سكوتو بشكنه.
صبح وقتي بيدار شدم و پرده رو زدم كنار كه ببينم چه خبره،با ديدن برف روي كوها و خيسي زمين كلي سرحال شدم.الانم بعد از يه پياده روي كوچولو و خيس شدن زير بارون با كلي انرژي اومدم خونه و هوس كردم بيام اينجا و از اين حس خوب بنويسم!
همين
راستي جواب كامنتاي پست قبل هم دادم!
باي