Thursday, 29 November 2007

******

* ديروز در پي يك اقدام خيلي غير منتظره همسر خان به خودشون مرخصي دادن و موندن خونه و منم از فرصت استفاده كردم و ماشين و برداشتم كه كاراي عقب افتاده رو انجام بدم!بعد از انجام همه ي كارا وقتي برگشتم خونه حس خر مشت حسن بهم دست داد!!از بس كه مثه دور از جون خر، بار كشيده بودم با خودم اينور و اونور!!!از خريد تره بار گرفته تا خريد از شهروند و ..ولي در كل با اينهمه خستگي كلي سرحال و پرانرژي بودم.شووري كه ميگه وقتي خريد ميكني بعدش كلي سرحالي!راست ميگه فرقي هم نميكنه چه نوع خريدي باشه!در هر صورت بعدش كلي سر حالم!حالا دليلش چيه خدا ميدونه..

** منم آن موج بي آرام و سركش... مستي يم درد منو ديگه دوا نميكنه..... كه سرگردان به درياي فريبم!!
غم با من زاده شده، منو رها نميكنه منو رها نميكنه!!!.....ميرم با چشماي خيس و قلبي بي گناه...هر چي غصه س به سر منو اومده..... ميرم حتي نميندازي به من يك نگاه......
عاقبت باز كردن چندتا وبلاگ آهنگ دار و يه ك...! گشاد براي قطع نكردن صداي اسپيكر همين ميشه ديگه!

*** ميدوني بعضي وقتا يه چيزائي ميشنوي كه ميخواي از شدت عصبانيت سرتو بكوبوني به ديوار!پريروزا جائي بوديم يه بنده خدائي برگشته ميگه:پريشبا توي يه مجلسي يه حاج آقائي از اينائي كه خيلي حاليشه و خيلي با خداست بر گشته گفته خانومايي كه تازه بچه دار شديد ،بچتونو دست خانماي مانتويي نديد!!!!خوب آخه آدم برگرده چي بگه به طرف!همون بهتر ديدم سكوت كنم!اونجوري بهتر بود.بعد همين آدم كه خيلي هم ادعاي مسلمونيش ميشه بدون اينكه واقعا مطمئن باشه پشت سر مردم خيلي حرف ميزنه!مثلا ديروز برگشته ميگه فلاني گفته اين همسايه ما شبا بيدارن هميشه و صبح ميخوابن!ايشونم ميگه كه ببين معلوم نيست شب تا صبح چي كار ميكنن!حتما ميشينن پاي ماهواره ديگه تا صبح!قيافه ي دختراشم بايد ببيني!از اينان كه قيافه هاشون عجيب و غريبه!!!خوب باز چي بايد بگي به همچين آدمي!!!كاش وقتي ادعاي مسلمونيمون ميشه يكمي رفتارمونو درست ميكرديم!دلم واسه اين ديني ميسوزه كه اينا مدعيش هستن!!

**** 2 روزه كلاسم تموم شده و ترم جديد از دوشنبه شروع ميشه!خدا رو شكر تاامروز كه كلي كار ريخته بود سرم و وقتي نداشتم واسه اينكه حوصلم سر بره!امشب هم عروسي دعوتيم!اونم چه عروسيي!!فردا هم كه خونه ي يكي از دوستان دعوتيم و شبشم قرار شده بريم سينما!اين از اين.بقيشم تا دو شنبه خدا بزرگه

***** برم كه كلي كار دارم و بايد زود حاضر شم!وبلاگاي همتونو خوندم اما كامنت...
شرمنده اولين فرصت ميام واسه همه كلي كامنت ميذارم!تازه بقيه جواباي كامنتا رو هم ميدم.قول ميدم!سوسك شم اگه دروغ بگم

فعلا

Monday, 19 November 2007

پنج حرفيه ويران گر

هميشه از اين كلمه ي پنج حرفي ميترسيدم!حتي اسمشم كه ميومد ميتونستم حس كنم دستام يخ كرده و همين كلمه ي پنج حرفي باعث شد امشب يكمي به خودم بيام!شايد بيشتر از 4-5 ثانيه طول نكشيد ولي باعث شد بدنم تا يكربع بلرزه!رو تخت دراز كشيده بودم و جدول حل ميكردم كه حس كردم يكي پريد رو تخت و تخت تكون خورد!از تو هال صداي شوهري رو شنيدم كه گفت بنييييي زلزله......
نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و ساك مدارك و طلاها رو برداشتم !!در عرض پنج دقيقه حاضر شديم و زديم از خونه بيرون!ولي هنوزم ترسش تو وجودم بود!!وقتي سوار ماشين شديم و زديم بيرون يه آن فكر كردم كه چقدر مرگ به آدم نزديكه ها!!!به تنها چيزي كه فكر نميكردم تو اون زمان همين بود!ولي بعد از اون 4-5 ثانيه ديدم نه بابا!از اوني هم كه فكر ميكنم بهم نزديك تره!توي همين چند ثانيه شايد زندگي آدم از اين رو به اون رو بشه و .....
خلاصه كه امشب يه تكوني خورديم!هم جسمي هم فكري.توي اون لحظه فقط عقلم رسيد لباس گرم بپوشم و اون ساك رو بردارم!بعدش كه زديم از خونه بيرون پيش خودم ميگفتم اااِ كاش اون وسيله رو هم برداشته بودم يا كاش فلان چيزم با خودم مياوردم!!!يكي يكي اين وسايل اضافه شد و يهو ديدم اووووووووو!!چقدر به وسايل دورو برم دلبسته شدم !يكدفعه فكرم رفت به اينجا!ديدم كه خدا رو شكر زلزله هم كه بياد انجا محفوظه و هيچيش نميشه!بعد پيش خودم گفتم چه خوب ميشد همه ي زندگي آدم مثله اين صفحه ي مجازي بود و هميشه در امان بود!
بعدشم كه رفتيم خونه ي مامي اينا ببينيم اونا فهميدن كه ديديم نخير!نه تنها اونا نفهميدن از هر كسي هم كه ميپرسيديم ميگفت نه!!فكر كرديم خونه ي ما فقط اومده!برگشتنه سر كوچه كه رسيديم به شوهري ميگم بريم ببينيم خونمون سالمه؟!!بعدش ديديم نه!خدا رو شكر انگار سالمه!بعدش گفتم الان ميريم بالا ميبينيم توي كل ساختمون فقط واحد ما خراب شده!فكر كن!!جالب ميشد...
امشب ياد چند سال پيش افتادم!حدود 9-10 سال پيش يه شب شايعه كردن كه قراره تهران زلزله بياد!اونشب بابا هم ماموريت بود و بعد از اينكه مامان از سر كار اومد يه چيزي درست كرد و با يكي دو تا از دوستامون رفتيم پارك بالاي خونمون!باور نميكنيد ولي جاي سوزن انداختن نبود توي اون پارك هميشه سوت و كور!مردم رختخواب آورده بودن و كلي وسايل!اصلا يه وضعيتي بود!هر كسي هم ميومد يه چيزي ميگفت و شرايط رو بدتر ميكرد!يادمه تنها چيزي كه با خودم برداشتم عروسكم بود كه اونوقتا بدون اون نميتونستم بخوابم!يكي از دوستاي صميميم كه عاشق خيار بود با خودش 5-6 تا خيار آورده بود!!ميگفت اگه يه وقت زير آوار موندم از بي خياري نميرم!! خلاصه اينجوريا!
خدا رو شكر امشب هم بخير گذشت.من كه از ترسم هنوز لباسامو در نياوردم و آماده ي در رفتن از تو خونه ام!!اخبار گفت سمنان زلزله اومده و پس لرزش به تهران رسيده.ايشالا.. كه هيچوقت اين اتفاق توي تهران نيوفته!چون مطمئنم با كوچكترين لرزه همه ي اين شهر داغون ميشه.

Tuesday, 13 November 2007

گل گلي

1_ خدائي زجر آورترين چيز اينه كه از خوردن منعت كنن!البته كلي با اعتماد به نفس خودم حال كردم!ارادم توي اين يكي خيلي قويه و ميتونم خوب جلوي خودمو بگيرم.شب جمعه مامي مهمون داشت و ما هم كه عضو ثابت اونجا!فكر كن من چه جوري تونستم از باقالي پلو و دلمه و آلبالوپلو و بادمجون شكم پر بگذرم!از شانس قشنگم هر چي مهمونيه ميوفته توي اين 2 هفته!

2-سرما خوردم بد!!!از اونا كه هي دماغتو ميكشي بالا و چشات سبز ميشه!حالم از فين فين كردن توي يه جاي عمومي مثه كلاس بهم ميخوره!!!خيلي كلافه كننده و آبرو بر هستش!!

3-بعد از نوشتن پست پائين انقده كار ريخت سرم كه 3-4 روزي از اين دنياي مجازي دور بودم!چشم كه نيست لامصب سق سياهه!!

4-خوشم اومده از اين نوع نوشتن!اينجوري هر چي به ذهنم ميرسه رو مينويسم و يه موضوع خاص رو دنبال نميكنم!پس تا اطلاع ثانوي پستهام اينجوريه!

5- به جون خودم و بچم كه هيچي به جون جد اقليما بعد از تموم شدن اين دو هفته تا 1 سال ديگه لب به تخم مرغ و استيك نميزنم!حس ميكنم قيافم شده شبيه مرغ و گوسفند!!! بوع

6-همين امروز از يكي از دوستام شنيدم كه پدر يكي از دوستاي مشتركمون از بلندي افتاده و تو كما هستش!خيلي ناراحت شدم!نميدونم چرا هر كاري ميكنم دستم نميره كه بهش تلفن كنم!!اين جور مواقع اصلا بلد نيستم چي بگم و گند ميزنم به همه چي!حالا به نظرتون من چه كنم؟؟؟

7-دلم مسافرت ميخواد!الان زيبا ترين جا تو ايران جاده چالوسه!همه جا زرد و نارنجي و قرمز و اكر هستش!هيچ منظره اي زيبا تر از اين تابلوي نقاشي خدا نيست برام!منننننننننن چالوووووووووووووووووووووس ميخواااااااااااااام!!

8-جواب كامنتاي پست قبلو ندادم اما زودي ميدم!من برم كه حالم بد بيده!!!اگه تا فردا براي كسي كامنت نذاشتم بدونيد كه به لقاء الله پيوستم!!راستي تايتل پست رو هم جدي نگيريد!!بذاريد به حساب حال بد و مخ معيوبم!

Monday, 5 November 2007

اين روزها

1-اين روزها روزهاي خوبي نيستن!دارن ميگذرن مثل بقيه روزا ،شايدم هر كي از دور ببينه پيش خودش بگه چه روزاي خوبي رو ميگذرونه اما...
يه مشكل هست.يه معضل!!اونم تنهائي و بيهودگيه!نمي دونم بخاطر هواي پائيزيه كه اينجوري دپرس شدم يا نه موضوع جديه!روزام فقط تا دم ظهر خوبن!سر حال و شادم اما از 2-3 به بعد...
تنها كار مفيد اين روزام خوندن زبان.اونم كه وقتي ازم نميگيره!يه 2 ساعتي كلاس و يه 2 ساعتي هم مرورش در طول روز.بقيه روز بي هدفم.با ديدن آدماي دورو برم اين بي هدفي بيشتر تو ذوق ميزنه!خيلي فكر كردم اما فعلا نتيجه ي خاصي نگرفتم.حتما بايد خودم يه جوري سرگرم كنم وگرنه ...!شايد از بيرون اصلا كسي نفهمه كه من چه مرگمه اما از درون خرابم!به روي خودم نميارم اما ته ته دلم يه حس بديه!يه جورائي حس بدرد نخور بودن ميكنم!خيلي بده،خيلي...
اه!دوست ندارم اينجام غر غر كنم !شرمنده اما حس خوب نوشتنم نمياد!

2-ديدي وقتي از يه چيزي منعت ميكنن چقدر جذب ميشي طرفش!!الان كلي دلم بستني و خورش قرمه سبزي ميخواد!نمييخوااااااااااااام!!!

3-ديروز در پي حس شديد بيهودگي از همسر جان در خواست كردم واسم كار پيدا كنه!ايشونم بعد از كلي تفكر به اين نتيجه رسيدن كه ميتونم با اينترنت مشغول شم و درآمد كسب كنم!!!!حال كنيد اين پيشنهاد رو!!از فردا بجاي اينكه بشينم اين چرت و پرتا رو بنويسم ميرم پول پارو ميكنم تو اينترنت!!!!دلتون بسوزه!

4-ميخوام برم كلاس طراحي وب سايت!كسي يه كلاس خوب سراغ داره؟؟؟؟زود تند سريع .يه جائي ترجيحا تو محدوده ي ونك و شريعتي و وليعصر شمال!

5-آهنگ وبلاگم با كمك همون دوست جون پائيني درست شد!خودم دوسش ميدارم!

6-فردا همه در كانون گرم خانواده هستن و من در كانون گرم تنهائي!شوهر جان جائي نصب شبكه داره!مامان و بابام هم دارن ميرن مسافرت!مامان شوهري هم رفته مسافرت!دوستمم مامانش اومده خونشون و نميتونه بياد پيشم!ديگه هيچكي رو ندارم كه برم پيشش يا اون بياد اينجا!به نظرتون اين روز تعطيلي رو چه جوري بگذرونم؟؟؟كسي مهمون ناخونده نميخواد؟؟