Sunday, 28 October 2007

از هر در سخني

ذهنم پره از نوشتن اما نميشه طبقه بنديشون كنم!اصلا كلي خود درگيري داشتيم با هم كه اول كدومشونو بنويسم !اصلا نميتونم ذهنم و متمركز كنم كه چه جوري شروع كنم!واسه همين دارم هر چي كه مياد تو سرم رو تايپ ميكنم!

6-امروز خونمون پارتي داشتيم!جاي شما خالي خيلي خوش گذشت !من بودم و كلي ظرف و لباس و يه خونه ي زلزله زده!كلفت پارتي خوبي داشتيم با هم!كفش و كلاه آهني رو تن كردم و رفتم به جنگ خونه!آخرشم با پيروزي من به اتمام رسيد!البته راستشو بخواين جارو برقي و تي مونده كه اصلا ديگه حس و حالش نبود !تازه الانم كلي گشنم هستش!از صبح فقط 2-3 تا دونه بيسكوئيت خوردم و يه ليوان آب.همسر خان جان هم نهار نمياد،آخه رفته نمايشگاه كامپيوتر .صبح كلي تيپ زده داره ميره بهش ميگم شماره ندي به كسي ها!! بچه پررو ميگه شماره نميدم اما قول نمي دم شماره نگيرم از كسي!خلاصه كه نهار چون تنها بودم حوصله ي درست كردن چيزي نداشتم!الانم هوس يه غذاي حاضر و آماده كردم!اما زهي خيال باطل...

5-از صبح دارم يه آهنگ جديد گوش ميدم مثه ديونه ها!!وقتي گير بدم به يه آنگ ولش نميكنم تا حالم ديگه ازش بهم بخوره!از اين آهنگ مجازا هستش ولي به نظرم قشنگه.اگه تونستم ميذارمش تو وبلاگ فقط به يه دعوت نامه از پرشين گيگ احتياج دارم!هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم!

4- جديدا وقتي بيرون ميرم و يا توي يه جاي خاصي هستم نگاهم به مردم دقيقتر شده!وقتي مثلا تو مترو نشستم ،يكي يكي آدما رو زير نظر ميگيرم و اونا رو با مشخصات دوستاي مجازيم تطبيق ميدم!پيش خودم ميگم اين دختره كه روبروم نشسته شايد يكي از همين بچه هاي اين دنياي مجازي باشه!مثلا هر وقت شبا بيرون هستيم و توي يه ماشين يه خانم ويه ني ني ميبينم ميگم شايد اين نيكو باشه!يا هر وقت ميرم شهر كتاب آرين چشم ميگردونم شايد دريا رو ببينم!يا خيلي چيزاي ديگه..!اينم يكي از محاسن نديدن دوستاي مجازيه!اينجوري ميتونم خودمو با اين بازي سرگرم كنم!

3- ميرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه! ديوار اتاقت از عكسم خسته شه! ميرم تا بارون منو ياد تو نندازه!ميرم يه جاي تازه ميرم يه جاي تازه

2- اين چند روز اصلا حس نوشتن كامنت ندارم!ميرم ميخونم اما بي صدا در ميرم!نميدونم چرا!شايد دوباره بخاطر بيكاري باشه!!چند روزه كلاس زبانم تموم شده ولي خدا رو شكر از فردا شروع ميشه!كلي تو اون 1 ماه سرحال بودم اما همش توي اين چند روزه فنا شد!ايشالا.. از فردا كه برم كلاس دوباره آدم ميشم و تندي ميام براتون ميكامنتم!

1-جواباي كامنتا رو ميدم ها!!
پ.ن :دعوت نامه رسيد!مرسي آيدائي .آهنگم گذاشتم فقط فردا فكر كنم درست بشه!الكي كه نيست بايد جا بيوفته تو وبلاگم!مثه قرمه سبزي كه جاميوفته آهنگ وبلاگمم بايد جا بيوفته!!بازم مرسي آيدائي.بووووووووووووس

Wednesday, 24 October 2007

قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه

چهار سال گذشت و چقدر زود گذشت.....
وقتی بهش فکر میکنم اصلا باورم نمیشه.یه موقعی که اصلا انتظارشو نداری یه دفعه زندگیت از این رو به اون رو میشه.انگار همین دیروز بود که دوستم بهم زنگ زد که به مناسبت عقدش میخوان به چندتا از دوستای خودشو شوهرش یه سور بدن و منم حتما باید باشم.تو دوران هنرستان با هم آشنا شده بودیم و توی اون ۲-۳ سال دوستای خیلی خوبی واسه ی هم شده بودیم.اون سال من دانشگاه قبول شدم و اون نتونست قبول بشه ولی بجاش ازدواج کرده بود!اون روزا ترم ۳ بودم و یک ماهی میشد که کلاسام شروع شده بودن ولی بخاطر حس کنجکاویم که ببینم شوهرش کیه از درس و دانشگام زدم و یه چند روزی از ساری اومدم خونمون که البته اونوقتا رشت بودیم.شبش ساعت ۱۰ رسیدم و قرار بود فرداش که پنجشنبه بود صبح ساعت ۱۰ دم خونشون باشم که همگی بریم یه جایی اطراف شهر پیک نیک.صبح شد و منم حاضر شدم و رفتم . اونجا یکی دیگه از دوستام هم اومد و منتظر شدیم که دوستای شوهرشم بیان.بعد از چند دقیقه رفتیم سر کوچشون و دوستای شوهرشم اومدن.۲ تا پسر و یه دختر که دوست دختر یکیشون بود.۷ نفر بودیم و یه ماشین! که قرار شد دوستم و شوهرش با آژانس بیان و ما هم با ماشین اون پسره!!رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم.تو راه اون دوستشون که با دوست دخترش بود کلی شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد.منم که اونروز اصلا حوصله ی این چیزا رو نداشتم اصلا عکس و العملی از خودم نشون نمیدادم.خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه جایی که بدک نبود.خوبیش این بود که خیلی دنج بود .زیر یه پل که رودخونه هم از کنارش رد میشد البته این مکان بعدها به پل عاشقان بین خودمون معروف شد آخه روی یکی از پایه های پل نوشته بودن پل عاشقان!!خلاصه که شروع کردن بساط آتیش و راه انداختن و در همین بین هم کلی مسخره بازی در آوردن و کلی هم منو اذیت کردن!!منه از همه جا بی خبرم مونده بودم که اینا چرا اینجوری میکنن نگو که اینا از قبل واسه منه بیچاره نقشه کشیده بودن!!خلاصه که وقت نهار شد و اینا هم مشغول درست کردن جوجه ها!!این وسط همه به من بیچاره گیر میدادن که برم کمک اون آقا پسره!!!که داره زحمت میکشه و جوجه ها رو درست میکنه!منم که حسسساسس!!اصلا بروی خودم نمیاوردم ولی اینقدر که اینا اصرار کردن دیگه از رو رفتم و رفتم یکمی کمکش کردم!!خلاصه نهار حاضر شد و نشستیم به خوردن.اینو بگم که قبل از نهار بحث قورباغه پیش اومد .آخه اون رودخونه کلی قورباغه داشت و از اونجاییکه منم یکمی به این جانور علاقه دارم قرار شد برام چندتا قورباغه بگیرن تا بخورم!!خلاصه سر نهارم یکمی کل کل شد سر اینکه من رو حرفم هستم که قورغابه بخورم یا نه که اون دوستشون که یکمی زیادی هم پرو بود هی میگفت بچه تو آفتاب نشسته یخش وا شده!!اون پسره هم طرف من در میومد و به دوستش میگفت که اذیتم نکنه!!(این پسره بعدا اولین باری که اومد ساری دیدنم یه قورغابه برام خریده بود جای اونایی که قرار بود اونروز برام بگیره و نگرفته بود) بعد از غذا هم هر کس رفت یه طرفی و من و اون پسره موندیم که اونم بساط قلیون رو راه انداخت و اومد کنار من نشست و یکمی حرف زدیم و یکمی ازم راجع به رشته و درس و اینا پرسید خلاصه که بقول همون بچه پروئه یخامون یکمی وا شدن!!دیگه همینجوری گذشت و تا بعدازظهر که نشستیم ورق بازی کردن منم کنار همون پسره نشسته بودم و جام هم زیاد خوب نبود و یکمی شیب داشت و منم واسه اینکه تعادل پیدا کنم بدون هیچگونه قصدی دستم رو تکیه دادم به پای اون پسره!!و بعلههههه پسره ی قصه ی ما دیگه از همونجا ...
خلاصه هوا تاریک شد و دیگه پا شدیم که بر گردیم و قرار شد هممون با همون ماشینه برگردیم!فکرشو بکنید ۷ نفر توی یه رنو!!!!!ولی نمیدونم چرا انقدر راحت نشستیم و هیچکسی هم اذیت نشد!منم دقیقا پشت سر همون پسره که راننده هم بود نشسته بودم و از اونجایی هم که دیگه بچه یخش خیلی آب شده بود همش میگفت قبول نیست هاله ی من کنارم نیست و پشت سرمه!!من که اصلا جدی نمیگرفتم این حرفا رو.خلاصه رسیدیم رشت و من گفتم که اگه زحمتی نیست منو دم یه آژانس پیاده کنید که همون پسره گفت مگه من مردم(دو از جون!!)که شما با آژانس برید!!قرار شد اول دوستم و برسونیم و بعدش منو برسونن.نزدیکایه خونه ی ما هم که شدیم یکمی حرف زدیم که الان دقیقا یادم نیست چیا بود فقط یه چیزایی راجع به اینکه برم تهران و اینا.آهان راستی یادم رفت که بگم این دوستای شوهر دوستم از تهران اومده بودن رشت.خلاصه دیگه اینا منم رسوندن و خداحافظی کردیم و اومدم خونه.اونشب خیلی شب بدی بود.البته بد که نمیشه گفت یه جوری بود.یه حس خاصی داشتم .شبش باز بادوستم تلفنی صحبت کردم و گفت که این پسره!! خیلی ناراحت بوده و گفته که چرا منو باهاش آشنا کردن!!و به دوستم گفته که فردا برنامه بریزیم بریم با هم بیرون.من که اولش گفتم اصلا دیگه حرفشم نزن ولی کلی رو مخم کار کرد تا آخر راضی شدم و قرار شد فردا صبح بیان دنبالم.شبش با کلی فکرای جورواجور گذشت و فرداشم رفتیم طرفای انزلی یه ساحلی به اسم ساحل قو و اونجا منو اون پسره رفتیم با هم کلی حرف زدیم و کلی قدم زدیم و خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مثله ۲ تا دوست معمولی با هم رابطه داشته باشیم تا با اخلاق هم بیشتر آشنا بشیم!فرداشم این پسره و دوستش رفتن تهران و با تلفن در تماس بودیم تا اینکه منم برگشتم ساری و اونجا دیگه ارتباطمون زیاد شد و من هر روز بهش زنگ میزدم و اونم شبا بهم زنگ میزد و یکی دو ساعت حرف میزدم و کم کم به خودمون اومدیم و دیدیم وااااای چقدر به هم وابسته شدیم!!تا یه چند بارم این پسره اومد ساری و همدیگرو دیدیم و منم یه چند بار رفتم تهران و خلاصه دیدیم که چقدر بهم نزدیک شدیم و چقدر همدیگرو دوست داریم.همه ی اینا در عرض ۲-۳ ماه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدیم که میتونیم با هم زندگیه خوبی داشته باشیم و بدونه همم نمیتونیم زندگی کنیم(البته این احساس من بودا اونو نمیدونم !!)خلاصه ماجرا رو با خانواده هامون در میون گذاشتیم و اومدن و سه سوت نامزد شدیم و بعد از ۲-۳ ماه هم عقد کردیم و بعد از ۷-۸ ماه هم عروسی کردیم.امشبم دقیقاچهار سال از اون روز اول آشناییمون میگذره و من هنوزم نمیتونم باور کنم که چهار سال شده.چهار سالی که دیگه این پسره برام این پسره نیست و به عزیزترین فرد زندگیم تبدیل شده(همون شووري خودمو میگم )هنوزم همون احساسی رو که اون روزا بهش داشتم رو دارم و حتی میتونم بگم روز به روز این حس بیشتر میشه و بیشتر احساس وابستگی بهش میکنم.چهار سالی که روزاش چه خوب چه بد٬ با ارزش ترین لحظه های زندگیم هستن ٬ چهار سالی که سرتاسرش پر از عشق بوده برام و خوشبختی رو تو لحظه لحظش حس کردم و حاضر نیستم یه لحظش رو هم با یه دنیا عوض کنم.
بهترین یادگاری هم که از اون روز دارم یه فیلم و چندتا عکسه که هنوزم که نگاهشون میکنم قلبم تند تند میزنه و یه جورایی حس اونروز وجودمو پر میکنه.شووري جونم میخوام ازت تشکر کنم بخاطر اینکه توی این چهار سال با صبرت بدی هامو تحمل کردی و بازم تشکر کنم از اینکه خوشبختی رو بهم هدیه دادی.دوست دارم هفتا بوس بوس

پ.ن1:اونائي كه پارسال وبم رو ميخوندن حتما فهميدن كه تكراري بود اين پستم!خوب ديروز سرم خيلي شلوغ بود!ميخواستم بيام بنويسم اما نشد!راستش يكمي هم فراموش كردم!در هر صورت شرمنده از اين كه تكراري بود!حس نوشتنم نيومد كه چيز جديدي بنويسم

پ.ن2:شوهر خان جان ميدونم كه اينجا رو يواشكي ميخوني !اكشال نداره !ديروز يادم فت بهت تبريك بگم ولي بجاش الان بهت تبريك ميگم 5سالگيمون رو! فردا كه اينجا رو ميخوني خوب!

پ.ن3هوا رو داريد!خيلي باحال شده نه؟

Saturday, 20 October 2007

ديدي بعضي وقتا هي جيليز و ويليز ميكني كه بياي زودتر آپ كني و اون حرفايي كه تو مخت داره رژه ميره رو توي اين صفحه ي سفيد خالي كني اما وقتي همون صفحه ي سفيد جلو روت باز ميشه انگاري لال شدي و مخت هنگ كرده!الان دقيقا من اين حسو دارم!خوب ايندفعه ديگه بازي نيست!!
راستي سلام!فكر كنم خيلي وقته تو اين بلاگ سلام نكردم!يادمه تو اون قبلي هميشه اوش سلام ميكردم اما از وقتي اومدم توي اين بلاگ اجنبيا مثه خودشون بي ادبم شدم!!!دي
خوب از چي بگم!همه چي خوبه و روبه راهه!الانم دقيقا ساعت 11 شبه همسر خان جان يه 2-3 ساعتي ميشه كه خوابيده!منم از اونوقت تا حالا انواع و اقسام كارها رو انجام دادم كه خودمو سرگرم كنم كه نيام پاي اينجا ها اما نشد!آخرش گول خوردم!
راستي گفته بودم بهتون چه بچهه خوفي شدم!رو حرفم موندم و رفتم كلاس زبان اسم نوشتم!خيلي خوبه.خيلي بهتر از اوني كه فكر ميكردم.روز اولش كلي استرس داشتما اما از جلسه ي دوم همه چي رله شد.مخصوصا اينكه استادمون همسن خودمه و خيلي ماه.تازه كلي هم سحر خيز شدم!!7 پاميشم كه 8 كلاس باشم بعدشم ميام خونه و به كارام ميرسم.خلاصه كه يكمي برنامه ريزي زندگيم خوب شده.البته در فكر يه فعاليت ديگه هم هستما اكه اونم يواش يواش ايشالا.. رديف ميشه!
آره ديگه اينجورياست
فعلا چيز ديگه اي نيست كه بگم!اينا رو داشته باشيد تا آپ بعدي

Sunday, 14 October 2007

بازم بازي

يه بازي ديگه!
1:خودمو معرفي كنم:من منم ديگه!سارا يا ب ن ي يا هر چيزي كه تو دوست داري!مهم اينه كه منم منم.22 ساله و متاهل!عاشق شكلات و شيطنت و هيجان
2:فصل ماه و روزي كه دوست دارم:فصل پائيز،ماه ارديبهشت و بهمن و روز تولدم!12 بهمن رو خيلي ميدوستم
3:رنگ من:بنفش.عاشقشم!اكثر وسايلم اينرنگيه!از لباس گرفته تا كيف و كفش و وسايل خونه
4:غذاي مورد علاقه من:اووووووووم.از اونجائي كه خيلي شيكمو ام بيشتر چيزا رو دوست دارم!مخصوصا ماكاروني و لوبيا پلو و كشك بادمجون ولي از گوشت تيكه اي و كله پاچه متنفرم!
5:موسيقي مورد علاقه من:هر چي باشه!سبك خاصي برام فرق نميكنه!بيشتر بايد با اون اهنگ حال كنم.ولي بين خواننده ها گوگوش برام يه چي ديگس
6:بدترين ضد حالي كه خوردم:راستش اون سالي بود كه ميخواستم تو كنكور شركت كنم!دفترچمو پر كردم ولي چون مي خواستم برم مسافرت نتونستم خودم پستش كنم و دادم داداشم برام پست كنه!اونم يادش رفته بود و روز آخر زماني كه فرصت تموم شده بود يادش اومده بود!واسه همين با پست پيشتاز فرستاده بود كه قبول نكردن .تازه من زماني فهميدم كه رفتم وديدم كارت نيومده برام!اون بدترين ضد حالي بود كه تو عمرم خوردم!ولي خدا رو شكر يه پارتي دم كلفت! تونست كارت جديد واسم صادر كنه
7:بزرگترين فولي يا قولي كه تا حالا دادم:فول كه نميدونم يعني چي؟!! اما بزرگترين قول رو به همسر خان جان روز عقد دادم!قول با هم موندن تا هميشه
8:ناشيانه ترين كاري كه كردم:جواب دادن به اون مزاحم تلفني كذائي
9:بهترين خاطره ي زندگيم:بهترين خاطراتم واسه دوران دوستي با همسرخان جان بود و همچنين روز عروسيم
10:بدترين خاطره ي زندگيم:اون روز بد توي تنگه واشي
11:شخصي هست كه بخوام ملاقاتش كنم:اووم نميدونم والا!آره!يكي دو نفر هستن كه خيلي دوست دارم دوباره ببينمشون
12:براي كي دعا ميكنم: براي خودم،همسر خان جان'ماما و بابائي خودم و همسر خان جان و داداشي و دوستاي حقيقي و مجازيم
13:كي رو نفرين ميكنم:هيچكي
14:وضعيتم در 10 سال آينده:احتمالا مامان يه دخمل كوچولو شدم و احتمالا اينجا نيستم!احتمالا درسمو ادامه دادم و تموم كردم و احتمالا واسه خودم يه كاري دست و پا كردم!احتمالا 32 ساله هم شدم!
15:حرف دلم:دوست داشتم اينجا مال خودم بود!دوست داشتم ميتونستم نگذارم غريبه واردش بشه!دوست داشتم اينجا واسم امن بود و مطمئن!

پينوشت
1:كمتر از 15 دقيقه ديگه بازي بين استقلال و پرسپوليس شروع ميشه!با همسر خان جان شرط بندي كرديم!من برد يا مساوي استقلال اون برد پرسپوليس!از 1 ميليون شروع كرديم و به 100 هزار تومن رسيديم!دعا كنيد برنده شم!خوب؟دي
2:قول ميدم دفعه ي بعد ديگه بازي نباشه!

شروع كرديم و به 100 هزار تومن رسيديم!دعا كنيد برنده شم!خوب؟دي

2:قول ميدم دفعه ي بعد ديگه بازي نباشه!

Tuesday, 9 October 2007

بازي خاطره ها

اگه خدا بخواد كركره ي وبلاگو بعد از چند وقت ميخوام بدم بالا و كارو شروع كنم!
ميخوام بنويسم مثه اونوقتا!البته بازم اگه خدا بخواد.
با يه بازي شروع ميكنم.مدرسه بازي اونم به دعوت خودم!
خيلي كوچولو بودم! 5-6 سالم بود كه رفتم كلاس اول!يكي بخاطر اينكه شناسنامم رو بزرگتر گرفته بودن واسم اون يكي دليلشم راستش نميدونم چي بود كه انقده زود رفتم مدرسه!اولا كلي ذوق و شوق داشتم اما خيلي زود خسته ميشدم سر كلاس.تازه بعضي وقتام خوابم ميبرد مخصوصا بعد از ظهراي پائيزي كه هوا زود تاريك ميشد.بچه كه بودم تو خونه و بين دوست آشنا معروف بودم به كم حرف بودن و آروم بودن ولي برعكسش تو مدرسه انقده وراجي ميكردم كه همه معلما از دستم شاكي بودن!كلاس اولمو خيلي دوست دارم.خيلي خوب بود هم معلمش هم دوستام.يادمه زنگ آخر كه ميشد و سر خانم معلممون كه با صحيح كردن دفترا مشغول بود با يكي دو تا از دوستام يواشكي ميرفتيم گچ از پايه تخته ميدزديديم و زنگ خونه كه ميخورد همرو رو ميزامون ميكشيديم!فكر ميكرديم شبا كه جنا ميان اين گچ ها باعث ميشن بچسبن به ميزو ما فردا بتونيم ببينيمشون!واسه خودمون عالمي داشتيم !يه بارم همون كلاس اول جيش داشتم و خجالت مكشيدم از معلمم اجازه بگيرم برم بيرون واسه همين خودمو خيس كردم!!البته هيچكي نفهميد چون تا آخر كلاس شلوارم خشك شده بود ولي خونه كه رفتم مامانم فهميد و كلي دعوام كرد كه چرا اجازه نگرفتم برم دستشوئي!
كلاس دومم يه معلم داشتيم يكمي سنش زياد بود!اين بنده خدا از بس حرف ميزد گوشه ي لبش هميشه تفي بود و سفيد شده بود!!منم انقده دوست داشتم وقتي ميديم حرف كه ميزنه اون سفيديا كش ميان!!!ميرفتم خونه و خميردندون ميزدم كنار لبم تا مثه اون شه!خل بودم واسه خودم!سوم و چهارم رو اصلا دوست نداشتم.مخصوصا چهارم با اون معلم عجوزمون!مثه جادوگرا بود قيافش.تازه يه بارم از كلاس بيرونم كرد بخاطر اينكه ورق واسه امتحان نقاشي نياورده بودم.ولي پنجم اوج شيطنتم بود!با صميمي ترين دوستم كه از 4 سالگي با هم دوست بوديم توي يه كلاس افتاديم.اوايل هم پيش هم ميشستيم اما از بس حرف ميزديم و شيطوني ميكرديم جدامون كردن از هم!يادمه كلاس اول كه بودم كلاس پنجمي ها هميشه بهمون زور ميگفتن.منم آرزوم اين بود كه برم كلاس پنجم و زورم به اوليا برسه!هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو كه رفتم تو كلاس اين اول ابتدائيا و داشتم سر يه موضوعي به يكيشون زور ميگفتم، همچين كشيده اي زد تو گوشم كه انگار برق از كلم پريد!از بدبختيه ما اون بچه كوچيكا انقده پرو شده بودن كه زورمون بهشون نميرسيد! خلاصه كه با اين دوستم كلي فترات كرديم!هميشه ي خدا هم با لباساي خودمون ميرفتيم مدرسه و با لباساي همديگه بر ميگشتيم خونه!حتي كيف و كفشمونم با هم عوض ميكرديم ولي از اونجائي كه خونه هامون روبروي هم بود شبا باز همه چيز بر ميگشت به صاحبش!تازه كاراي خارق العاده ي ديگه هم ميكرديم!جفتمون خل و ديوونه و عاشق عينك و ارتودنسي!!اون عينك مامانشو دودره ميكرد و مياورد و تو راه مدرسه بعدش به نوبت ميزديم به چشممون!تازه واسه خودمون سيم دندون هم درست ميكرديم!از اين جارو چوبيا از خونه برميداشتم و با هم سيماي دور دستشو باز ميكرديم و با قيچي كوچيكشون ميكرديم و بعد ميذاشتيم توي دهنمون!خدا ميدونه چقدر بخاطر اين كار لثه هامون داغون شدن و خون اومدن!خدا رو شكر من آرزو به دل نموندم و آخر هم عينكي شدم هم ارتودنسي كردم ولي اون بيچاره آرزو به دلش موند آخر!اون سال كلي هم سرويسمونو دودره ميكرديم!عشق اين بوديم كه پياده بيايم تا خونه !تو راه چار تا از اين پسر بچه ها بهمون متلك ميگفتن و ماهام كلي احساس بزرگي ميكرديم.اولا مامانا نميفهميدن ولي كم كم گندش در اومد و به رانندمون كه يه پيرمرد بود گفتن مراقب ماها باشه تا پياده نيايم خونه!ولي ما بازم بعضي وقتا زير آبي ميرفتيم!يه بارم بد جور مچمونو گرفت سر كوچمون كه از اون به بعد ميترسيديم اين كارو بكنيم!
راهنمائي بدترين دوران تحصيليم بود!افت شديد درسي داشتم!معدلم هميشه 15-16 بود.ولي بجاش كلي تو مدرسه عزيز مدير و ناظم بودم!شده بودم از اون خاش واليساي درجه يك!آدم فروشي ميكردم در حد بنز!!البته نه از اون نوع كه برم بچه هاي كلاسو لو بدما!نه شده بودم انتظامات!ميرفتم به بچه هائي كه كفش لژ دار پاشون بود گير ميدادم .نمي دونم يادتونه يا نه ؟اون سالا يه النگوهايه لاستيكي مد شه بود كه بهشون رينگ ميگفتن ما ها ميگشتيم و توي دست هر كسي ميديديم ازش ميگرفتيم!بعد زنگ آخر بين خودمون تقسيم ميكرديم!!خدا از سر تقصيراتم بگذره!چه نامردي بودم من!دبيرستانم كه ديگه آخرش بود.البته بجز سال اولش كه فوق العاده مزخرف بود!از سال دوم كه رفتم رشت انگار وارد بهشت شده بودم!ديگه خبري از اون سخت گيري ها نبود و مدرسه مثه هتل بود واسمون!هر كي با هر يونيفرمي دوست داشت ميومد مدرسه و بچه ها با صد قلم آرايش ميومدن!همه ابروها برداشته و صورتا اصلاح كرده!اول كه رفته بودم رشت بين همه تابلو بودم!يه مانتوي گشاد و بلند و كتوني با يه من سيبيل و ابرو!!اصلا تو نخ اين چيزا نبودم و برام قابل باور نبود اين موضوع كه انقده رله هستن بچه ها!!ولي كم كم برام جا افتاد و عادي شد.بر عكس اون افت تحصيليم تو راهنمائي، توي دوران دبيرستان درسم عالي شده بود.معدلم هميشه بالاي 19 بود و كلي خر خون شده بودم.البته در كنارش كلي هم شيطوني ميكرديم ولي چون بچه درس خون بوديم چيزي بهمون نميگفتن!يه اكيپ 5-6 نفره بوديم كه الانم تقريبا از حال هم باخبريم و چند وقت يه بار همو ميبينيم.

پينوشت
1: خيلي طولاني شد!چشمتون كور تلافي اين چند وقت كه نبودم همشو بايد بخونيد!!
2:اقي جونم ميسي .خودت ميدوني واسه چي.