Monday, 27 August 2007

سفرنامه

اومدم آپ كنم يك وقتي فكر نكنيد مخم تعطيل شده ها!!نخيرم فعلا كه خودم تعطيلم!تو اين هفته كلي درد و مرض افتاده به جونم كه هر روزم يه چيز جديد خودشو نشون ميده!!از دل درد و حالت تهوع و سرگيجه بگير تا در آوردن دندون عقل و چرك كردن گلو و امروزم كه سرماخوردگي!فكر كن…خدائي اگه تو بودي ميتونستي بياي آپ كني!؟؟دييييييي
ولي جداي از شوخي دوست داشتم آپ كنما اما نميشد همش.حالا بيخيال اين حرفا
جاتون خالي مسافرت 1 روزمون خيلي خوش گذشت.رفتيم سنندج عروسي دوست همسر خان جان!اولين بار بود عروسي كردها ميرفتم و كلي برام جالبناك بود.كلي هم اونجا با يه سري ديگه از دوستان گاو پيشوني سفيد شديم!به قول يكي از برو بچ ميگفت تا چند هفته موضوع مجالس اين شهر ما چند تائيم!!از بس كه مسخره بازي در آورديم اونجا!بيشترين چيزي كه اونجا تابلومون كرد بلد نبودن رقص كردي بود!فكر كن يه صف بزرگ داره با نظم و ترتيب كردي ميرقصه بعد يه دفعه 7-8 نفر برن وسطشونو گند بزنن به هرچي رقصه!هر كدوم واسه خودمون يه جوري شلنگ تخته مينداختيم!تازه گروه اركستر يه آهنگ فارسي خوند ماها مثه ايل مغول پريديم وسط سن و شروع كرديم رقصيدن!!مثه اين نديدبديدا!!ولي كم كم يخ همه كردا هم باز شد و اومدن و شروع كردن به رقصيدن!خلاصه كه يارو اركستره هم ديد كه همه مشتاقن يه 1 ساعتي همش فارسي ميخوند!البته فارسي با لهجه ي كردي!!خلاصه كه خوب شبي بود و كلي خوش گذشت.ههمون ميخواستيم تلافي 8 ساعتي رو كه تو راه بوديم در بياريم ديگه!يه چيز جالب ديگه هم اين بود كه عروسي با اينكه مختلط بود اما خانمها اينور سن نشسته بودن و آقايون اونورش!!وسطشم يه در كشوئي بود كه وسطاي عروسي يه دفعه كشيدنش!!فهميديم كه كميته اومده و ديده عروسي مثلا جدا هستش و رفته!خيلي مسخره بود!
اينم از جريان عروسي و مسافرت ما!امروزم با اجازتون داريم دوباره ميريم مسافرت!اهههه چيه؟؟چرا اينجوري نگام ميكنيد!خوب تقصير ما نيست به خدا!هم بايد دل دوستامونو نشكونيم هم خانوادهامونو ديگه!!ايندفعه داريم با مامانيناي من ميريم تقريبا همين دورو برا.قول ميدم اين آخريش باشه!شماهام انقده چشم غره نريد ديگه!خوب فكر كنم حسابي تلافي اين چند روزه رو كردم.كلي سوژه ي جديد داشتم واسه نوشتنا اما حس نوشتنشون نبود.شنبه برميگردم و ميام تندي مياپم!شماهام مراقب خودتون باشيد و سعي كنيد حسابي از اين تعطيلات آخر هفته استفاده كنيد و خوش بگذرونيد.

Saturday, 18 August 2007

1 2 3 4 5 ...

بر عكس جسمم، روح و ذهنم اين چند وقته خيلي مشغوله!هر چند روز يه بارم يه موضوع تازه باعث مشغوليت ميشه.يه دو سه روزه يه جريان جديد فكرمو مشغول كرده،يه موضوع مهم كه ميتونه باعث تغيير تو نحوه ي زندگيمون بشه!اولش برام سخت بود قبولش اما يكمي كه منطقي به قضيه نگاه كردم ديدم ارزش چند سال سختي كشيدن و داره!بلاخره تو زندگي يه جائي بايد آدم ريسك كنه كه فكر كنم الان واسه ي ما وقتش رسيده.اميدوارم كه كارمون درست باشه و نتيجه ي خوبي بگيريم.البته يكسري مشكلات داره كه واسه پيشرفت بايد جفتمون بپذيريم و يكمي گذشت كنيم از يكسري چيزا!همش شد يكسري!!!
خلاصه كه دعا كنيد همه چي درست بشه!
1- نتيجه ي امتحان رو گرفتم!قبول شدم و فكر كنم تو همين هفته ديپلم رو بهمون بدن.
2- واسه اين يكماه برنامه اي ندارم اما از اول مهر برنامه رو گذاشتم واسه ي زبان،اونم از نوع فشرده!با اينكه اصلا علاقه اي به اين قضيه ندارم ولي اون مهم نيست مهم اينكه ميدونم بايد برم دنبالش چون يه جائي به دردم ميخوره و مطمئنم كه موفق ميشم!!(اعتماد به نفس و حال كن!)
3- آخر اين هفته هم يه مسافرت 2 روزه داريم به طرف غرب كشور
4- .ديگه اينكه...آهان وبلاگاي همتونو ميخونم اما حس گذاشتن كامنت چند روزيه پريده!سعي ميكنم بگردم دنبالشو پيداش كنم.
5- دقت كرديد اين چند وقته چقده غر غرو شدم!!!اه اه اه
6- اگه چند روزي خبري ازم نشد مطمئن باشيد اين فكرا مخم رو خوردن و ديگه مخي ندارم كه بيام بنويسم!!البته همين الانشم مخي در كار نيست! فعلا همين

Saturday, 11 August 2007

مستي

سرم بد جور درد ميكنه و چشام همه چي رو دوتا ميبينه!انگار تو اين دنيا نيستم!شدم مثه آدماي مست!اونا خوردن من بجاشون مست مستم!نميدونم بخاطر اين قليون لعنتيه يا ...؟؟؟صداي خندهاي آقايون نسبتا محترم از اونور داره مياد تو اين اتاق و رو مخم بد جور.الان از اون لحظه هائيه كه ديگه حال و حوصله هيچكي رو ندارم.يه جورائي هاپو شدم البته داخليه!نميدونم اين آقايون چرا انقده حرفاي يواشكي دارن!اصلا هم درك نميكنن وقتي توي جمع 5-6 نفري يه خانم هم نشسته نبايد انقده وز وز كنن در گوش همديگه و پقي بزنن زير خنده!خدائي خيلي دوست دارم بدونم چي ميگن بهم كه انقده خنده داره؟؟اييييش
يكمي اين يكي دو روزه ذهنم مشغول يه چيز جديد شده!يه موجود جديد!!حس ميكنم....نميدونم چجوري بگم اما ميترسم!!ا امشب كه داشتم قليون ميكشيدم و دودا رو ميدادم تو يه آن ترسيدم!از اينكه اگه ...؟؟الانم كه دارم حرفشو ميزنم بدنم ميلرزه!اگه يه همچين چيزي باشه چي كار كنم؟؟؟الان اصلا وقتش نيست!اصلا آمادگيشو ندارم!كلي برنامه واسه 2-3 سال آينده ريختم كه با اين ...!!؟؟
اه خداي من!حالا نميشد يه 5 دقيقه ديگه ميومد تو!اااااااااه!من احمقم مثه اين خنگولا هول شدم و نتونستم صفحه رو ببندم!اگه ديده باشه چي؟؟؟بازم اسباب كشي!!نه!به درك!به جهنم!اصلا هر كي ميخواد بياد اينجا رو بخونه!ديگه برام مهم نيست!آخه چرا نميشه آدم يه جا واسه خودش راحت باشه؟اه من چقد غر ميزنم!اصلا ولش كن!بعدا باز ميام مينويسم!فعلا انگاري يه سرياشون ميخوان برن!برم تا نيومدن تو اتاق براي خدافظي!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت : با عرض پوزش از تماميه عزيزان بايد بگم بي خود ذوق نكنيد!خدا رو شكر هيچ خبري نيست!!ديشب انقده حالم بد بود اصلا نفهميدم چي نوشتم!امروز بعد از اينكه معلوم شد حدسم اشتباه بوده گرفتم با خيال راحت تا همين يك ربع پيش خوابيدم!الانم اومدم كامنتاتونن ديدم و كلي خنديدم!مخصوصا به بالي كه نوشته بود معلوم بود!!ديدي پدر جان ايندفعه اشتباه حدس زدي!!ديييييييييييييييييي
من برم كه الان همسر خان جان مياد و نهار نداريم!امروزخيلي خوبم.فعلا از صبح 2-3 تا خبر خوب خوب شنيدم.دعا كنيد تا شبم خوب باشم
بعد تر از بعد نوشت!:نيكو جونم چرا دوباره نوشته هام تا هوما نيستن؟؟؟بازم همون كارائي رو كه گفتي انجام دادم ولي نميشه!!چرا؟

Wednesday, 8 August 2007

*^%$#+@!!

چند وقتيه ذهنم خيلي مشغول شده.البته خدا رو شكر مشكل خاصي نيست و همه چي تو زندگي رو به راهه و فقط مشكلم الان دوباره بي كاري و الاف گشتنه!كلاس خياطي تموم شد و بازم من موندم و اون فكراي بي خود.شبا وقتي ميرم تو جا تا 2-3 ساعت فكرم مشغوله و خوابم نميبره!همش دارم برنامه ميريزم كه چيكار كنم.بدجوري موندم تو گل!نميدونم چكار كنم.از يه طرف ميخوام درسم و ادامه بدم ولي نميدونم چه جوري!حتما بايد تهران بخونم و سراسري.رشتم همينجوري خودش كلي هزينه داره اگه بخوام آزاد بخونم ميكشه به ترمي 1 تومن واونم كه نميه خوب!!لااقل اگه خودم شاغل بودم يه كاريش ميكردم اما الان!!از يه طرف ديگه ميخوام خودمو يه جوري با يه كلاسي چيزي سرگرم كنم .زده به سرم برم حسابداري بخونم ويه مدركي ازش بگيرم،فكر ميكنم يه روزي ميتونه به دردم بخوره!زبان هم كه از اول مهر ميخوام شروع كنم دوباره!البته اگه خدا بخواد و منم تنبلي نكنم!خلاصه كه بد جوري ذهنم مشغول اين چيزا شده!اين چند وقته هم كه همش داره به عروسي و مهموني ميگذره!عروسي پريشبم جالب بود!يه عروسي با 2 تا عروس دوماد!خيلي كمدي بود.
يه چيزي!چند شب پيشا ساعت نزديكاي 11-12 بود تيوي رو روشن كردم و با شنيدن آهنگ يه شب مهتاب فرهاد كپ كردم!!اولش فك كردم رو ماهواره هستش،'بعد ديدم نخير همين تيوي خودمون كه داره اين آهنگو پخش ميكنه!!چه كيليپي هم واسش گذاشته بودن!اصلا به يه چيزائي ربطش داده بودن كه آدم شاخ در مياورد!الان منم دو تا شاخ گنده رو سرمه!ديدي؟؟ولي خيلي تعجب كردم!اين آهنگ هم تيراژ اول يه برنامه بود به نام يه شب مهتاب!توي اين مملكت ما آدما بعد از مرگشون عزيز و ميشن! مثلا همين فرهاد الان انگاري البوماش مجوز گرفته ولي قبلا كه زنده بود بهش مجوز ندادن!!خيلي مسخرست به خدا!اينم از مملكت ما!
كلي حرف داشتما ولي يادم رفت!آهان يه چيز ديگه!دلم واسه اين صندوقچه ميسوزه!خيلي غريبه .حس ميكنم هيچكي دوسش نداره!نه؟؟