دقيقا 24 دقيقه ديگه ميشه 1 روز.از ديروز تا حالا احساس ميكنم كه همه چي يه خواب بوده.يه كابوس وحشتناك.واي خداي من كاش كه همينطور بود.تازه به اين نتيجه رسيدم كه دريا راست ميگفت.كاش تو زندگيمون يه دگمه ي ديليت بود تا هر وقت ميخواستيم بعضي قسمتاشو پاك ميكرديم.الانم كه دوباره دارم بهش فكر ميكنم دستام يخ زده و بدنم داره ميلرزه.ساعت نزديكاي 11 بود كه مامان زنگ زد و گفت يه آقائي زنگ زده و گفته از يكي از اين دانشگاه هاي بدون كنكور تماس ميگيرم و شما كسي رو تو منزل نداريد كه قصد ادامه ي تحصيل داشته باشه.مامان از همه جا بيخبر منم اسم منو ميگه و ميگه كه من قصد ادامه ي تحصيل دارم و بعدشم شماره ي خونمونو ميده!بعدش بهم زنگ زد و گفت منتظر باش بهت زنگ ميزنه.منم فكر كردم از يكي از اين دانشگاهاست كه قبلا توي ليستشون اسممو نوشته بودم.ساعت 12 45 دقيقه بود تلفن زنگ خورد.زودي پريدم و گوشي رو برداشتم!گفت دكتر كرمي هستم از دانشگاه دولتي!براي خانم هاي متاهل دانشگاهي ميخوايم تاسيس كنيم كه بدون كنكور وارد بشن.منم كلي تو دلم ذوق كردم!گفت كه من روانشناسم و يه تست روانشناسيه رنگ و لباس، كه بايد ازتو بپرسم شما هم بايد بهم جواب بدين!!فكر نميكردم چيز مهمي باشه و قبول كردم!از اسم و فاميلو سنم شروع كردو رسيد به رنگ مورد علاقم و لباسي كه الان تنمه و رنگش چيه!من از همه جا بيخبرم اكثر سوالاتشو جواب ميدادم!!ديگه داشت سوالاش خيلي خصوصي ميشد!!با يه لحن عصباني ازش پرسيدم كه اينا چه ربطي به دانشگاه داره كه با عصبانيت گفت خانوم محترم ما از صبح با كلي آدم سر و كله زديم و حوصله ي اين بحث ها رو نداريم!لطفا جوابتونو بديد!!من احمقم نميدونم چرا انقده!خر شده بودم!!يكمي بعدش گفت:فن بيانتون چطوره!؟گفتم معمولي!گفت يه متني بدم ميخونيد!!گفتم بستگي داره چي باشه!گفت مثلا خودتونو كامل معرفي كنيد؟بعدش اسمم رو گفت و اسم فاميل و سن و قد و وزن و لباسي كه تنمه چيه و چه رنگيه و ...ديگه خيلي شاكي شدم و گفتم من ديگه ادامه نميخوام بدم!!اونم گفت ايرادي نداره!ما از همين صدائي كه ضبط كرديم استفاده ميكنيم!!واي منو ميگي احساس كردم توي اون لحظه دنيا روي سرم خراب شد!انگار يه سطل آب سرد ريختن روم!!نميدونستم چيكار كنم!!سريع به مامانم زنگ زدم و جريان و گفتم!كلي سرم داد زد كه اين چه كاري بوده و مگه من نگفتم مواظب باش!!بعدش شماره اي كه افتاده بود روبهش دادم كه تماس بگيره!!يه 2-3 دقيقه بعدش داداشم زنگ زد و گفت كه ميگه شماره مورد نظر خراب ميباشد!!اونم كلي بهم حرف زد و كلي با مامان هم دعوا كرده بود كه چرا شماره رو داده!!نميتونستم جلوي گريمو بگيرم!!ش.. هم داشت ميومد خونه!مامان گفت حتما بهش بگو!!ميترسيدم.تا اومد از قيافم فهميد چيزي شده!!حتي كفششم در نياور كه بياد تو!!همونجا گفت تا نگي نميام تو!منم با گريه جريانو بهش گفتم!!اونم خيلي عصباني شد!هم از دست من هم مامان!!بعدش سريع زنگ زد به وكيلشونو ازش پرسيد كه بايد چيكار كنه!!چه جوري شماره رو پيدا كنه و شكايت كنه!!اونم گفته بوده كه اگه بخواد مراحل قانوني رو طي كنه 6 ماهي طول ميكشه!!بعدش به يكي از دوستاش كه توي مخابرات بود زنگ زد و شماره رو داد كه ببينه ماله كجاست!!ونم بعدا خبر داد كه از يه تلفن عمومي بوده!!خلاصه ديروز شايد يكي از بدترين روزاي زندگيم بود.بعد از اينكه ش.. رفت خيلي سعي كردم بخوابم !!داشتم از استرس ميمردم!خوابيدم و كلي هم خواباي وحشتناك ديدم!ساعت 6 بيدار شدم .حالم يكمي بهتر بود.حس ميكردم همه ي اين اتفاقا توي خواب بوده!يه يكساعت بعد دوباره همون حسو پيدا كردم!يه حس نا امني!!ابا صداي زنگ تلفن ضربان قلبم بالا ميرفت!بيرونم كه رفته بودم حس ميكردم همه يه جوري دارن نگام ميكنن و ترسناكن!تا ديشب ساعت 9-10 رفتم كه بخوابم تا از شر اين فكرا راحت بشم.2 تا قرص خواب آور خوردم ولي فايده نداشت!تا 1-2 بيدار بودم و اشك ميريختم.نميدونم ميخواد با اين صدا چيكار كنه!!منم چيز خاصي نگفتم ولي ميترسم از صدام سوء استفاده كنه!!تا توي اين موقعيت قرار نگيريد نميتونيد درك كنيد!!ميدونم كه كارم خيلي احمقانه بوده توي اين جامعه ي وحشيه كثيف!ميدونم سادگي كردم!ولي باور كنيد اون چند دقيقه پشت تلفن انگار هيبنوتيزم شده بودم!!واي خدايا چقدر من احمقم!!هر روز بايد تنم بلرزه كه چي ميشه آخرش!!
.........................................................................................................................................................................
پ.ن : اصلا دوست نداشتم پست اول اينجا رو اينجوري شروع كنم!!با يه نوشته ي تلخ براي خودم.اما چيكار كنم.توي دلم سنگيني ميكرد!بايد ميگفتم به يكي!شانس شماها بود كه قرعه به نامتون افتاد!
Thursday, 28 June 2007
1
Posted by
b.e.n
at
01:27
|
Sunday, 17 June 2007
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)