هميشه از اين كلمه ي پنج حرفي ميترسيدم!حتي اسمشم كه ميومد ميتونستم حس كنم دستام يخ كرده و همين كلمه ي پنج حرفي باعث شد امشب يكمي به خودم بيام!شايد بيشتر از 4-5 ثانيه طول نكشيد ولي باعث شد بدنم تا يكربع بلرزه!رو تخت دراز كشيده بودم و جدول حل ميكردم كه حس كردم يكي پريد رو تخت و تخت تكون خورد!از تو هال صداي شوهري رو شنيدم كه گفت بنييييي زلزله......
نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و ساك مدارك و طلاها رو برداشتم !!در عرض پنج دقيقه حاضر شديم و زديم از خونه بيرون!ولي هنوزم ترسش تو وجودم بود!!وقتي سوار ماشين شديم و زديم بيرون يه آن فكر كردم كه چقدر مرگ به آدم نزديكه ها!!!به تنها چيزي كه فكر نميكردم تو اون زمان همين بود!ولي بعد از اون 4-5 ثانيه ديدم نه بابا!از اوني هم كه فكر ميكنم بهم نزديك تره!توي همين چند ثانيه شايد زندگي آدم از اين رو به اون رو بشه و .....
خلاصه كه امشب يه تكوني خورديم!هم جسمي هم فكري.توي اون لحظه فقط عقلم رسيد لباس گرم بپوشم و اون ساك رو بردارم!بعدش كه زديم از خونه بيرون پيش خودم ميگفتم اااِ كاش اون وسيله رو هم برداشته بودم يا كاش فلان چيزم با خودم مياوردم!!!يكي يكي اين وسايل اضافه شد و يهو ديدم اووووووووو!!چقدر به وسايل دورو برم دلبسته شدم !يكدفعه فكرم رفت به اينجا!ديدم كه خدا رو شكر زلزله هم كه بياد انجا محفوظه و هيچيش نميشه!بعد پيش خودم گفتم چه خوب ميشد همه ي زندگي آدم مثله اين صفحه ي مجازي بود و هميشه در امان بود!
بعدشم كه رفتيم خونه ي مامي اينا ببينيم اونا فهميدن كه ديديم نخير!نه تنها اونا نفهميدن از هر كسي هم كه ميپرسيديم ميگفت نه!!فكر كرديم خونه ي ما فقط اومده!برگشتنه سر كوچه كه رسيديم به شوهري ميگم بريم ببينيم خونمون سالمه؟!!بعدش ديديم نه!خدا رو شكر انگار سالمه!بعدش گفتم الان ميريم بالا ميبينيم توي كل ساختمون فقط واحد ما خراب شده!فكر كن!!جالب ميشد...
امشب ياد چند سال پيش افتادم!حدود 9-10 سال پيش يه شب شايعه كردن كه قراره تهران زلزله بياد!اونشب بابا هم ماموريت بود و بعد از اينكه مامان از سر كار اومد يه چيزي درست كرد و با يكي دو تا از دوستامون رفتيم پارك بالاي خونمون!باور نميكنيد ولي جاي سوزن انداختن نبود توي اون پارك هميشه سوت و كور!مردم رختخواب آورده بودن و كلي وسايل!اصلا يه وضعيتي بود!هر كسي هم ميومد يه چيزي ميگفت و شرايط رو بدتر ميكرد!يادمه تنها چيزي كه با خودم برداشتم عروسكم بود كه اونوقتا بدون اون نميتونستم بخوابم!يكي از دوستاي صميميم كه عاشق خيار بود با خودش 5-6 تا خيار آورده بود!!ميگفت اگه يه وقت زير آوار موندم از بي خياري نميرم!! خلاصه اينجوريا!
خدا رو شكر امشب هم بخير گذشت.من كه از ترسم هنوز لباسامو در نياوردم و آماده ي در رفتن از تو خونه ام!!اخبار گفت سمنان زلزله اومده و پس لرزش به تهران رسيده.ايشالا.. كه هيچوقت اين اتفاق توي تهران نيوفته!چون مطمئنم با كوچكترين لرزه همه ي اين شهر داغون ميشه.
نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و ساك مدارك و طلاها رو برداشتم !!در عرض پنج دقيقه حاضر شديم و زديم از خونه بيرون!ولي هنوزم ترسش تو وجودم بود!!وقتي سوار ماشين شديم و زديم بيرون يه آن فكر كردم كه چقدر مرگ به آدم نزديكه ها!!!به تنها چيزي كه فكر نميكردم تو اون زمان همين بود!ولي بعد از اون 4-5 ثانيه ديدم نه بابا!از اوني هم كه فكر ميكنم بهم نزديك تره!توي همين چند ثانيه شايد زندگي آدم از اين رو به اون رو بشه و .....
خلاصه كه امشب يه تكوني خورديم!هم جسمي هم فكري.توي اون لحظه فقط عقلم رسيد لباس گرم بپوشم و اون ساك رو بردارم!بعدش كه زديم از خونه بيرون پيش خودم ميگفتم اااِ كاش اون وسيله رو هم برداشته بودم يا كاش فلان چيزم با خودم مياوردم!!!يكي يكي اين وسايل اضافه شد و يهو ديدم اووووووووو!!چقدر به وسايل دورو برم دلبسته شدم !يكدفعه فكرم رفت به اينجا!ديدم كه خدا رو شكر زلزله هم كه بياد انجا محفوظه و هيچيش نميشه!بعد پيش خودم گفتم چه خوب ميشد همه ي زندگي آدم مثله اين صفحه ي مجازي بود و هميشه در امان بود!
بعدشم كه رفتيم خونه ي مامي اينا ببينيم اونا فهميدن كه ديديم نخير!نه تنها اونا نفهميدن از هر كسي هم كه ميپرسيديم ميگفت نه!!فكر كرديم خونه ي ما فقط اومده!برگشتنه سر كوچه كه رسيديم به شوهري ميگم بريم ببينيم خونمون سالمه؟!!بعدش ديديم نه!خدا رو شكر انگار سالمه!بعدش گفتم الان ميريم بالا ميبينيم توي كل ساختمون فقط واحد ما خراب شده!فكر كن!!جالب ميشد...
امشب ياد چند سال پيش افتادم!حدود 9-10 سال پيش يه شب شايعه كردن كه قراره تهران زلزله بياد!اونشب بابا هم ماموريت بود و بعد از اينكه مامان از سر كار اومد يه چيزي درست كرد و با يكي دو تا از دوستامون رفتيم پارك بالاي خونمون!باور نميكنيد ولي جاي سوزن انداختن نبود توي اون پارك هميشه سوت و كور!مردم رختخواب آورده بودن و كلي وسايل!اصلا يه وضعيتي بود!هر كسي هم ميومد يه چيزي ميگفت و شرايط رو بدتر ميكرد!يادمه تنها چيزي كه با خودم برداشتم عروسكم بود كه اونوقتا بدون اون نميتونستم بخوابم!يكي از دوستاي صميميم كه عاشق خيار بود با خودش 5-6 تا خيار آورده بود!!ميگفت اگه يه وقت زير آوار موندم از بي خياري نميرم!! خلاصه اينجوريا!
خدا رو شكر امشب هم بخير گذشت.من كه از ترسم هنوز لباسامو در نياوردم و آماده ي در رفتن از تو خونه ام!!اخبار گفت سمنان زلزله اومده و پس لرزش به تهران رسيده.ايشالا.. كه هيچوقت اين اتفاق توي تهران نيوفته!چون مطمئنم با كوچكترين لرزه همه ي اين شهر داغون ميشه.
|