Wednesday, 24 October 2007

قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه

چهار سال گذشت و چقدر زود گذشت.....
وقتی بهش فکر میکنم اصلا باورم نمیشه.یه موقعی که اصلا انتظارشو نداری یه دفعه زندگیت از این رو به اون رو میشه.انگار همین دیروز بود که دوستم بهم زنگ زد که به مناسبت عقدش میخوان به چندتا از دوستای خودشو شوهرش یه سور بدن و منم حتما باید باشم.تو دوران هنرستان با هم آشنا شده بودیم و توی اون ۲-۳ سال دوستای خیلی خوبی واسه ی هم شده بودیم.اون سال من دانشگاه قبول شدم و اون نتونست قبول بشه ولی بجاش ازدواج کرده بود!اون روزا ترم ۳ بودم و یک ماهی میشد که کلاسام شروع شده بودن ولی بخاطر حس کنجکاویم که ببینم شوهرش کیه از درس و دانشگام زدم و یه چند روزی از ساری اومدم خونمون که البته اونوقتا رشت بودیم.شبش ساعت ۱۰ رسیدم و قرار بود فرداش که پنجشنبه بود صبح ساعت ۱۰ دم خونشون باشم که همگی بریم یه جایی اطراف شهر پیک نیک.صبح شد و منم حاضر شدم و رفتم . اونجا یکی دیگه از دوستام هم اومد و منتظر شدیم که دوستای شوهرشم بیان.بعد از چند دقیقه رفتیم سر کوچشون و دوستای شوهرشم اومدن.۲ تا پسر و یه دختر که دوست دختر یکیشون بود.۷ نفر بودیم و یه ماشین! که قرار شد دوستم و شوهرش با آژانس بیان و ما هم با ماشین اون پسره!!رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم.تو راه اون دوستشون که با دوست دخترش بود کلی شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد.منم که اونروز اصلا حوصله ی این چیزا رو نداشتم اصلا عکس و العملی از خودم نشون نمیدادم.خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه جایی که بدک نبود.خوبیش این بود که خیلی دنج بود .زیر یه پل که رودخونه هم از کنارش رد میشد البته این مکان بعدها به پل عاشقان بین خودمون معروف شد آخه روی یکی از پایه های پل نوشته بودن پل عاشقان!!خلاصه که شروع کردن بساط آتیش و راه انداختن و در همین بین هم کلی مسخره بازی در آوردن و کلی هم منو اذیت کردن!!منه از همه جا بی خبرم مونده بودم که اینا چرا اینجوری میکنن نگو که اینا از قبل واسه منه بیچاره نقشه کشیده بودن!!خلاصه که وقت نهار شد و اینا هم مشغول درست کردن جوجه ها!!این وسط همه به من بیچاره گیر میدادن که برم کمک اون آقا پسره!!!که داره زحمت میکشه و جوجه ها رو درست میکنه!منم که حسسساسس!!اصلا بروی خودم نمیاوردم ولی اینقدر که اینا اصرار کردن دیگه از رو رفتم و رفتم یکمی کمکش کردم!!خلاصه نهار حاضر شد و نشستیم به خوردن.اینو بگم که قبل از نهار بحث قورباغه پیش اومد .آخه اون رودخونه کلی قورباغه داشت و از اونجاییکه منم یکمی به این جانور علاقه دارم قرار شد برام چندتا قورباغه بگیرن تا بخورم!!خلاصه سر نهارم یکمی کل کل شد سر اینکه من رو حرفم هستم که قورغابه بخورم یا نه که اون دوستشون که یکمی زیادی هم پرو بود هی میگفت بچه تو آفتاب نشسته یخش وا شده!!اون پسره هم طرف من در میومد و به دوستش میگفت که اذیتم نکنه!!(این پسره بعدا اولین باری که اومد ساری دیدنم یه قورغابه برام خریده بود جای اونایی که قرار بود اونروز برام بگیره و نگرفته بود) بعد از غذا هم هر کس رفت یه طرفی و من و اون پسره موندیم که اونم بساط قلیون رو راه انداخت و اومد کنار من نشست و یکمی حرف زدیم و یکمی ازم راجع به رشته و درس و اینا پرسید خلاصه که بقول همون بچه پروئه یخامون یکمی وا شدن!!دیگه همینجوری گذشت و تا بعدازظهر که نشستیم ورق بازی کردن منم کنار همون پسره نشسته بودم و جام هم زیاد خوب نبود و یکمی شیب داشت و منم واسه اینکه تعادل پیدا کنم بدون هیچگونه قصدی دستم رو تکیه دادم به پای اون پسره!!و بعلههههه پسره ی قصه ی ما دیگه از همونجا ...
خلاصه هوا تاریک شد و دیگه پا شدیم که بر گردیم و قرار شد هممون با همون ماشینه برگردیم!فکرشو بکنید ۷ نفر توی یه رنو!!!!!ولی نمیدونم چرا انقدر راحت نشستیم و هیچکسی هم اذیت نشد!منم دقیقا پشت سر همون پسره که راننده هم بود نشسته بودم و از اونجایی هم که دیگه بچه یخش خیلی آب شده بود همش میگفت قبول نیست هاله ی من کنارم نیست و پشت سرمه!!من که اصلا جدی نمیگرفتم این حرفا رو.خلاصه رسیدیم رشت و من گفتم که اگه زحمتی نیست منو دم یه آژانس پیاده کنید که همون پسره گفت مگه من مردم(دو از جون!!)که شما با آژانس برید!!قرار شد اول دوستم و برسونیم و بعدش منو برسونن.نزدیکایه خونه ی ما هم که شدیم یکمی حرف زدیم که الان دقیقا یادم نیست چیا بود فقط یه چیزایی راجع به اینکه برم تهران و اینا.آهان راستی یادم رفت که بگم این دوستای شوهر دوستم از تهران اومده بودن رشت.خلاصه دیگه اینا منم رسوندن و خداحافظی کردیم و اومدم خونه.اونشب خیلی شب بدی بود.البته بد که نمیشه گفت یه جوری بود.یه حس خاصی داشتم .شبش باز بادوستم تلفنی صحبت کردم و گفت که این پسره!! خیلی ناراحت بوده و گفته که چرا منو باهاش آشنا کردن!!و به دوستم گفته که فردا برنامه بریزیم بریم با هم بیرون.من که اولش گفتم اصلا دیگه حرفشم نزن ولی کلی رو مخم کار کرد تا آخر راضی شدم و قرار شد فردا صبح بیان دنبالم.شبش با کلی فکرای جورواجور گذشت و فرداشم رفتیم طرفای انزلی یه ساحلی به اسم ساحل قو و اونجا منو اون پسره رفتیم با هم کلی حرف زدیم و کلی قدم زدیم و خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مثله ۲ تا دوست معمولی با هم رابطه داشته باشیم تا با اخلاق هم بیشتر آشنا بشیم!فرداشم این پسره و دوستش رفتن تهران و با تلفن در تماس بودیم تا اینکه منم برگشتم ساری و اونجا دیگه ارتباطمون زیاد شد و من هر روز بهش زنگ میزدم و اونم شبا بهم زنگ میزد و یکی دو ساعت حرف میزدم و کم کم به خودمون اومدیم و دیدیم وااااای چقدر به هم وابسته شدیم!!تا یه چند بارم این پسره اومد ساری و همدیگرو دیدیم و منم یه چند بار رفتم تهران و خلاصه دیدیم که چقدر بهم نزدیک شدیم و چقدر همدیگرو دوست داریم.همه ی اینا در عرض ۲-۳ ماه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدیم که میتونیم با هم زندگیه خوبی داشته باشیم و بدونه همم نمیتونیم زندگی کنیم(البته این احساس من بودا اونو نمیدونم !!)خلاصه ماجرا رو با خانواده هامون در میون گذاشتیم و اومدن و سه سوت نامزد شدیم و بعد از ۲-۳ ماه هم عقد کردیم و بعد از ۷-۸ ماه هم عروسی کردیم.امشبم دقیقاچهار سال از اون روز اول آشناییمون میگذره و من هنوزم نمیتونم باور کنم که چهار سال شده.چهار سالی که دیگه این پسره برام این پسره نیست و به عزیزترین فرد زندگیم تبدیل شده(همون شووري خودمو میگم )هنوزم همون احساسی رو که اون روزا بهش داشتم رو دارم و حتی میتونم بگم روز به روز این حس بیشتر میشه و بیشتر احساس وابستگی بهش میکنم.چهار سالی که روزاش چه خوب چه بد٬ با ارزش ترین لحظه های زندگیم هستن ٬ چهار سالی که سرتاسرش پر از عشق بوده برام و خوشبختی رو تو لحظه لحظش حس کردم و حاضر نیستم یه لحظش رو هم با یه دنیا عوض کنم.
بهترین یادگاری هم که از اون روز دارم یه فیلم و چندتا عکسه که هنوزم که نگاهشون میکنم قلبم تند تند میزنه و یه جورایی حس اونروز وجودمو پر میکنه.شووري جونم میخوام ازت تشکر کنم بخاطر اینکه توی این چهار سال با صبرت بدی هامو تحمل کردی و بازم تشکر کنم از اینکه خوشبختی رو بهم هدیه دادی.دوست دارم هفتا بوس بوس

پ.ن1:اونائي كه پارسال وبم رو ميخوندن حتما فهميدن كه تكراري بود اين پستم!خوب ديروز سرم خيلي شلوغ بود!ميخواستم بيام بنويسم اما نشد!راستش يكمي هم فراموش كردم!در هر صورت شرمنده از اين كه تكراري بود!حس نوشتنم نيومد كه چيز جديدي بنويسم

پ.ن2:شوهر خان جان ميدونم كه اينجا رو يواشكي ميخوني !اكشال نداره !ديروز يادم فت بهت تبريك بگم ولي بجاش الان بهت تبريك ميگم 5سالگيمون رو! فردا كه اينجا رو ميخوني خوب!

پ.ن3هوا رو داريد!خيلي باحال شده نه؟