اگه خدا بخواد كركره ي وبلاگو بعد از چند وقت ميخوام بدم بالا و كارو شروع كنم!
ميخوام بنويسم مثه اونوقتا!البته بازم اگه خدا بخواد.
با يه بازي شروع ميكنم.مدرسه بازي اونم به دعوت خودم!
ميخوام بنويسم مثه اونوقتا!البته بازم اگه خدا بخواد.
با يه بازي شروع ميكنم.مدرسه بازي اونم به دعوت خودم!
خيلي كوچولو بودم! 5-6 سالم بود كه رفتم كلاس اول!يكي بخاطر اينكه شناسنامم رو بزرگتر گرفته بودن واسم اون يكي دليلشم راستش نميدونم چي بود كه انقده زود رفتم مدرسه!اولا كلي ذوق و شوق داشتم اما خيلي زود خسته ميشدم سر كلاس.تازه بعضي وقتام خوابم ميبرد مخصوصا بعد از ظهراي پائيزي كه هوا زود تاريك ميشد.بچه كه بودم تو خونه و بين دوست آشنا معروف بودم به كم حرف بودن و آروم بودن ولي برعكسش تو مدرسه انقده وراجي ميكردم كه همه معلما از دستم شاكي بودن!كلاس اولمو خيلي دوست دارم.خيلي خوب بود هم معلمش هم دوستام.يادمه زنگ آخر كه ميشد و سر خانم معلممون كه با صحيح كردن دفترا مشغول بود با يكي دو تا از دوستام يواشكي ميرفتيم گچ از پايه تخته ميدزديديم و زنگ خونه كه ميخورد همرو رو ميزامون ميكشيديم!فكر ميكرديم شبا كه جنا ميان اين گچ ها باعث ميشن بچسبن به ميزو ما فردا بتونيم ببينيمشون!واسه خودمون عالمي داشتيم !يه بارم همون كلاس اول جيش داشتم و خجالت مكشيدم از معلمم اجازه بگيرم برم بيرون واسه همين خودمو خيس كردم!!البته هيچكي نفهميد چون تا آخر كلاس شلوارم خشك شده بود ولي خونه كه رفتم مامانم فهميد و كلي دعوام كرد كه چرا اجازه نگرفتم برم دستشوئي!
كلاس دومم يه معلم داشتيم يكمي سنش زياد بود!اين بنده خدا از بس حرف ميزد گوشه ي لبش هميشه تفي بود و سفيد شده بود!!منم انقده دوست داشتم وقتي ميديم حرف كه ميزنه اون سفيديا كش ميان!!!ميرفتم خونه و خميردندون ميزدم كنار لبم تا مثه اون شه!خل بودم واسه خودم!سوم و چهارم رو اصلا دوست نداشتم.مخصوصا چهارم با اون معلم عجوزمون!مثه جادوگرا بود قيافش.تازه يه بارم از كلاس بيرونم كرد بخاطر اينكه ورق واسه امتحان نقاشي نياورده بودم.ولي پنجم اوج شيطنتم بود!با صميمي ترين دوستم كه از 4 سالگي با هم دوست بوديم توي يه كلاس افتاديم.اوايل هم پيش هم ميشستيم اما از بس حرف ميزديم و شيطوني ميكرديم جدامون كردن از هم!يادمه كلاس اول كه بودم كلاس پنجمي ها هميشه بهمون زور ميگفتن.منم آرزوم اين بود كه برم كلاس پنجم و زورم به اوليا برسه!هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو كه رفتم تو كلاس اين اول ابتدائيا و داشتم سر يه موضوعي به يكيشون زور ميگفتم، همچين كشيده اي زد تو گوشم كه انگار برق از كلم پريد!از بدبختيه ما اون بچه كوچيكا انقده پرو شده بودن كه زورمون بهشون نميرسيد! خلاصه كه با اين دوستم كلي فترات كرديم!هميشه ي خدا هم با لباساي خودمون ميرفتيم مدرسه و با لباساي همديگه بر ميگشتيم خونه!حتي كيف و كفشمونم با هم عوض ميكرديم ولي از اونجائي كه خونه هامون روبروي هم بود شبا باز همه چيز بر ميگشت به صاحبش!تازه كاراي خارق العاده ي ديگه هم ميكرديم!جفتمون خل و ديوونه و عاشق عينك و ارتودنسي!!اون عينك مامانشو دودره ميكرد و مياورد و تو راه مدرسه بعدش به نوبت ميزديم به چشممون!تازه واسه خودمون سيم دندون هم درست ميكرديم!از اين جارو چوبيا از خونه برميداشتم و با هم سيماي دور دستشو باز ميكرديم و با قيچي كوچيكشون ميكرديم و بعد ميذاشتيم توي دهنمون!خدا ميدونه چقدر بخاطر اين كار لثه هامون داغون شدن و خون اومدن!خدا رو شكر من آرزو به دل نموندم و آخر هم عينكي شدم هم ارتودنسي كردم ولي اون بيچاره آرزو به دلش موند آخر!اون سال كلي هم سرويسمونو دودره ميكرديم!عشق اين بوديم كه پياده بيايم تا خونه !تو راه چار تا از اين پسر بچه ها بهمون متلك ميگفتن و ماهام كلي احساس بزرگي ميكرديم.اولا مامانا نميفهميدن ولي كم كم گندش در اومد و به رانندمون كه يه پيرمرد بود گفتن مراقب ماها باشه تا پياده نيايم خونه!ولي ما بازم بعضي وقتا زير آبي ميرفتيم!يه بارم بد جور مچمونو گرفت سر كوچمون كه از اون به بعد ميترسيديم اين كارو بكنيم!
راهنمائي بدترين دوران تحصيليم بود!افت شديد درسي داشتم!معدلم هميشه 15-16 بود.ولي بجاش كلي تو مدرسه عزيز مدير و ناظم بودم!شده بودم از اون خاش واليساي درجه يك!آدم فروشي ميكردم در حد بنز!!البته نه از اون نوع كه برم بچه هاي كلاسو لو بدما!نه شده بودم انتظامات!ميرفتم به بچه هائي كه كفش لژ دار پاشون بود گير ميدادم .نمي دونم يادتونه يا نه ؟اون سالا يه النگوهايه لاستيكي مد شه بود كه بهشون رينگ ميگفتن ما ها ميگشتيم و توي دست هر كسي ميديديم ازش ميگرفتيم!بعد زنگ آخر بين خودمون تقسيم ميكرديم!!خدا از سر تقصيراتم بگذره!چه نامردي بودم من!دبيرستانم كه ديگه آخرش بود.البته بجز سال اولش كه فوق العاده مزخرف بود!از سال دوم كه رفتم رشت انگار وارد بهشت شده بودم!ديگه خبري از اون سخت گيري ها نبود و مدرسه مثه هتل بود واسمون!هر كي با هر يونيفرمي دوست داشت ميومد مدرسه و بچه ها با صد قلم آرايش ميومدن!همه ابروها برداشته و صورتا اصلاح كرده!اول كه رفته بودم رشت بين همه تابلو بودم!يه مانتوي گشاد و بلند و كتوني با يه من سيبيل و ابرو!!اصلا تو نخ اين چيزا نبودم و برام قابل باور نبود اين موضوع كه انقده رله هستن بچه ها!!ولي كم كم برام جا افتاد و عادي شد.بر عكس اون افت تحصيليم تو راهنمائي، توي دوران دبيرستان درسم عالي شده بود.معدلم هميشه بالاي 19 بود و كلي خر خون شده بودم.البته در كنارش كلي هم شيطوني ميكرديم ولي چون بچه درس خون بوديم چيزي بهمون نميگفتن!يه اكيپ 5-6 نفره بوديم كه الانم تقريبا از حال هم باخبريم و چند وقت يه بار همو ميبينيم.
پينوشت
1: خيلي طولاني شد!چشمتون كور تلافي اين چند وقت كه نبودم همشو بايد بخونيد!!
2:اقي جونم ميسي .خودت ميدوني واسه چي.
كلاس دومم يه معلم داشتيم يكمي سنش زياد بود!اين بنده خدا از بس حرف ميزد گوشه ي لبش هميشه تفي بود و سفيد شده بود!!منم انقده دوست داشتم وقتي ميديم حرف كه ميزنه اون سفيديا كش ميان!!!ميرفتم خونه و خميردندون ميزدم كنار لبم تا مثه اون شه!خل بودم واسه خودم!سوم و چهارم رو اصلا دوست نداشتم.مخصوصا چهارم با اون معلم عجوزمون!مثه جادوگرا بود قيافش.تازه يه بارم از كلاس بيرونم كرد بخاطر اينكه ورق واسه امتحان نقاشي نياورده بودم.ولي پنجم اوج شيطنتم بود!با صميمي ترين دوستم كه از 4 سالگي با هم دوست بوديم توي يه كلاس افتاديم.اوايل هم پيش هم ميشستيم اما از بس حرف ميزديم و شيطوني ميكرديم جدامون كردن از هم!يادمه كلاس اول كه بودم كلاس پنجمي ها هميشه بهمون زور ميگفتن.منم آرزوم اين بود كه برم كلاس پنجم و زورم به اوليا برسه!هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو كه رفتم تو كلاس اين اول ابتدائيا و داشتم سر يه موضوعي به يكيشون زور ميگفتم، همچين كشيده اي زد تو گوشم كه انگار برق از كلم پريد!از بدبختيه ما اون بچه كوچيكا انقده پرو شده بودن كه زورمون بهشون نميرسيد! خلاصه كه با اين دوستم كلي فترات كرديم!هميشه ي خدا هم با لباساي خودمون ميرفتيم مدرسه و با لباساي همديگه بر ميگشتيم خونه!حتي كيف و كفشمونم با هم عوض ميكرديم ولي از اونجائي كه خونه هامون روبروي هم بود شبا باز همه چيز بر ميگشت به صاحبش!تازه كاراي خارق العاده ي ديگه هم ميكرديم!جفتمون خل و ديوونه و عاشق عينك و ارتودنسي!!اون عينك مامانشو دودره ميكرد و مياورد و تو راه مدرسه بعدش به نوبت ميزديم به چشممون!تازه واسه خودمون سيم دندون هم درست ميكرديم!از اين جارو چوبيا از خونه برميداشتم و با هم سيماي دور دستشو باز ميكرديم و با قيچي كوچيكشون ميكرديم و بعد ميذاشتيم توي دهنمون!خدا ميدونه چقدر بخاطر اين كار لثه هامون داغون شدن و خون اومدن!خدا رو شكر من آرزو به دل نموندم و آخر هم عينكي شدم هم ارتودنسي كردم ولي اون بيچاره آرزو به دلش موند آخر!اون سال كلي هم سرويسمونو دودره ميكرديم!عشق اين بوديم كه پياده بيايم تا خونه !تو راه چار تا از اين پسر بچه ها بهمون متلك ميگفتن و ماهام كلي احساس بزرگي ميكرديم.اولا مامانا نميفهميدن ولي كم كم گندش در اومد و به رانندمون كه يه پيرمرد بود گفتن مراقب ماها باشه تا پياده نيايم خونه!ولي ما بازم بعضي وقتا زير آبي ميرفتيم!يه بارم بد جور مچمونو گرفت سر كوچمون كه از اون به بعد ميترسيديم اين كارو بكنيم!
راهنمائي بدترين دوران تحصيليم بود!افت شديد درسي داشتم!معدلم هميشه 15-16 بود.ولي بجاش كلي تو مدرسه عزيز مدير و ناظم بودم!شده بودم از اون خاش واليساي درجه يك!آدم فروشي ميكردم در حد بنز!!البته نه از اون نوع كه برم بچه هاي كلاسو لو بدما!نه شده بودم انتظامات!ميرفتم به بچه هائي كه كفش لژ دار پاشون بود گير ميدادم .نمي دونم يادتونه يا نه ؟اون سالا يه النگوهايه لاستيكي مد شه بود كه بهشون رينگ ميگفتن ما ها ميگشتيم و توي دست هر كسي ميديديم ازش ميگرفتيم!بعد زنگ آخر بين خودمون تقسيم ميكرديم!!خدا از سر تقصيراتم بگذره!چه نامردي بودم من!دبيرستانم كه ديگه آخرش بود.البته بجز سال اولش كه فوق العاده مزخرف بود!از سال دوم كه رفتم رشت انگار وارد بهشت شده بودم!ديگه خبري از اون سخت گيري ها نبود و مدرسه مثه هتل بود واسمون!هر كي با هر يونيفرمي دوست داشت ميومد مدرسه و بچه ها با صد قلم آرايش ميومدن!همه ابروها برداشته و صورتا اصلاح كرده!اول كه رفته بودم رشت بين همه تابلو بودم!يه مانتوي گشاد و بلند و كتوني با يه من سيبيل و ابرو!!اصلا تو نخ اين چيزا نبودم و برام قابل باور نبود اين موضوع كه انقده رله هستن بچه ها!!ولي كم كم برام جا افتاد و عادي شد.بر عكس اون افت تحصيليم تو راهنمائي، توي دوران دبيرستان درسم عالي شده بود.معدلم هميشه بالاي 19 بود و كلي خر خون شده بودم.البته در كنارش كلي هم شيطوني ميكرديم ولي چون بچه درس خون بوديم چيزي بهمون نميگفتن!يه اكيپ 5-6 نفره بوديم كه الانم تقريبا از حال هم باخبريم و چند وقت يه بار همو ميبينيم.
پينوشت
1: خيلي طولاني شد!چشمتون كور تلافي اين چند وقت كه نبودم همشو بايد بخونيد!!
2:اقي جونم ميسي .خودت ميدوني واسه چي.
|