Thursday, 12 July 2007

پاهايم برخيزيد

امشب بعد از چندين سال دلم به شدت خواست كه بچه بشم.وقتي كنار زمين اسكيت بازيه بچه ها رو نگاه ميكردم دلم هوس بچگي كرد.هوس دنياي كوچيك بچگي!هوس روياهاي بچگي.واقعا از ته دلم اين هوسا رو كردم.انقده دوست داشتم ميتونستم خيلي راحت كفش اسكيتامو كه فكر كنم الان پوسيده شدن ديگه پام كنم و برم قاطيه بچه ها.انقده هوس اون لحظه هاي زمين خوردن رو كردم كه بعدش بي خيال و راحت بلند ميشدم!انقده دلم خواست كه برم توي زمين بازي بچه ها و تاب سواري كنم و از سرسره بالا برم و اله كلنگ بازي كنم
امشب دلم وواسه خودم سوخت كه چرا انقدر زود بزرگ شدم.
كاش ميشد زمان رو همين الان نگه ميداشتم تا چند سال ديگه افسوس اين لحظه هام رو ديگه نخورم
.
.
چه شد اي پاهاي من؟؟
چه شد كه دگر ناي رفتن نداريد؟؟
نكند شما را نيز به تيغ سكوت بريده اند؟؟
چه شد پاهايم؟؟
هان؟؟